بینش تصمیم گیری
ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: تصمیم گیری ، رفتار ، بینش ، دنباله روی

دوست عزیزی داستان زیر را از طریق ایمیل برایم فرستاده­اند که با کمی تغییر و تکمیل در اینجا به اشتراک می گذارم:

 گروهی از بچه ها در نزدیکی دو ریل راه آهن، مشغول به بازی کردن بودند. یکی از این دو ریل قابل استفاده بود ولی آن دیگری غیرقابل استفاده. تنها یکی از بچه ها روی ریل خراب شروع به بازی کرد و پس از مدتی روی همان ریل غیرقابل استفاده خوابش برد. سه بچه دیگر هم پس از کمی بازی روی ریل سالم، همان جا خوابشان برد.

قطار در حال آمدن بود ، و سوزن بان تنها می بایست تصمیم صحیحی بگیرد. سوزن بان می تواند مسیر قطار را تغییر داده و آن را به سمت ریل غیرقابل استفاده هدایت کند و از این طریق جان 3 فرزند را نجات دهد و 1 کودک قربانی این تصمیم گردد و یا می تواند مسیر قطار را تغییر نداده و اجازه دهد که قطار به راه خود ادامه دهد.

سوال:

اگر شما به جای سوزن بان بودید در این زمان کوتاه و حساس چه نوع تصمیمی می گرفتید؟

بیشتر مردم ممکن است منحرف کردن مسیر قطار را برای نجات 3 کودک انتخاب کنند و 1 کودک را قربانی ماجرا بدانند که البته از نظر اخلاقی و عاطفی شاید تصمیم صحیح به
نظر برسد اما از دیدگاه مدیریتی چطور .... ؟

در این تصمیم، آن یک کودک عاقل به خاطر دوستان نادان خود (سه کودک دیگر) که تصمیم گرفته بودند در آن مسیر اشتباه و خطرناک، بازی کنند، قربانی می شود. این نوع معضل هر روز در اطراف ما، در اداره، جامعه در سیاست و به خصوص در یک
جامعه دموکراتیک اتفاق می افتد و ای بسا که اقلیتی قربانی تصمیم نادرست یک اکثریت ناآگاه می­شوند.

کودکی که موافق با انتخاب بقیه افراد برای مسیر بازی نبود طرد شد و در آخر هم او قربانی این اتفاق گردید و شاید کسی هم برای او اشکی نریخت. کودکی که ریل از کار افتاده را برای بازی انتخاب کرده بود هرگز فکر نمی­کرد که روزی مرگش اینگونه رقم بخورد. اگرچه هر 4 کودک مکان نامناسبی را برای بازی انتخاب کرده بودند ولی آن کودک تنها قربانی تصمیم اشتباه آن سه کودک دیگر که آگاهانه تصمیم به آن کار اشتباه گرفته بودند شد. اما با این تصمیم عجولانه نه تنها آن کودک بی­گناه وعاقل جانش را از دست داد بلکه زندگی همه مسافران را نیز به خطر انداخت زیرا ریل از کار افتاده منجر به واژگون شدن قطار گردید و همه مسافران نیز قربانی این تصمیم شدند و
نتیجه این تصمیم چیزی جز زنده ماندن سه کودک نادان نبود.

مسافران قطار را می توان به عنوان تمامی افراد یک جامعه و یا کارکنان یک سازمان فرض کرد و گروه مدیران را همان کودکانی در نظر گرفت که می توانند سرنوشت  سازمان (قطار) را تعیین کنند.

گاهی در نظر گرفتن منافع چند تن از مدیران که به اشتباه تصمیمی گرفته­اند، منجر به از دست رفتن منافع کل سازمان خواهد شد و این همان قربانی کردن صدها نفر برای نجات این چند نفر است.

زندگی کاری همه مدیران پر است از تصمیم گیری های دشوار که در نهایت و در صورت عدم اتخاذ تصمیمات صحیح، به سرعت به پایان زندگی مدیریتی خود خواهند رسید.

آنچه مایلم در امتداد استدلالی که در این متن برای غلط بودن تصمیم سوزنبان آورده شده به این نوشته اضافه کنم این است که متأسفانه این نوع تصمیم­گیری در دراز
مدت با دادن سیگنال غلط به جامعه احتمال تکرار حادثه­های مشابه را افزایش می دهد.
به عبارت دیگر عمق فاجعه در چنین رفتاری آنجاست که بر اثر تکرار این نوع تصمیم
گیری کم کم جامعه می آموزد که به جای تحلیل اینکه چه کاری فی نفسه درست و چه کار دیگری غلط است، صرفا دنباله رو اکثریت باشد و حتی در جایی که مطمئن است کاری که انجام می­دهد غلط یا بی­فایده است از آنجا که می­بیند و بلکه می­خواهد که –برای حفظ جان یا منفعت خود- همراه اکثریت باشد در تصمیم غلط مشارکت می کند.

اگر به ماجرای سوزنبان و کودکان خوابیده بر ریل قطار از طرف دیگر نگاه کنیم، متوجه می­شویم که اگر سوزنبان به جای تغییر مسیر به نفع کودکان نادان و به ضرر کودک عاقل اجازه بدهد که قطار مسیر خودش را طی کند (و البته منظور از این تمثیل تداوم چنین رفتاری در همه ابعاد تصمیم گیری­ها است) این شانس وجود دارد که با نجات "عقل و دانایی" در دراز مدت مجموعه افرادی که فکر خود را به کار خواهند انداخت تا تصمیم درست را بگیرند افزایش خواهند یافت و مجموعه افرادی که تفکر و منطق را فدای منافع لحظه­ای خود می­کنند کاهش خواهد یافت.

دریغ که بسیاری از تصمیم­گیران با نگاه نقطه­ای به مسائل در لحظه حال گیر افتاده و دید بلند مدت و توان تشخیص آثار تصمیمات خود را در افق مسیر از دست داده­اند.


 
دنیای مجازی چیست؟
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: زندگی ، فقر ، دنیا ، روزمرگی

با سپاس از یحیی طرزمی:

روزی با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم.

مدتها بود می خواستم برای سیاحت از مکانهای دیدنی به سفر بروم. دررستوران محل دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم تا غذایی بخورم و برای آن سفر برنامه ریزی کنم.

فیله ماهی آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست نوشته شده بود: غذای رژیمی می خورید؟ ... نه

نوت بوکم را باز کردم که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد:

عمو... میشه کمی پول به من بدی؟ فقط اونقدری که بتونم نون بخرم...

نه کوچولو، پول زیادی همراهم نیست...

ولی باشه برات می خرم.

صندوق پست الکترونیکی من پُر از ایمیل بود. از خواندن شعرها، پیامهای زیبا و همچنین جوک های خنده دار به کلی از خود بی خود شده بودم. صدای موسیقی یادآور روزهای خوشی بود که در لندن سپری کرده بودم.

عمو .... میشه بگی کره و پنیر هم بیارن؟

 آه یادم افتاد که اون کوچولو پیش من نشسته.

باشه، ولی اجازه بده بعد به کارم برسم، من خیلی گرفتارم. خُب؟

غذای من رسید. غذای پسرک را سفارش دادم.

گارسون پرسید که اگر او مزاحم است، بیرونش کند.

وجدانم مرا منع می کرد. گفتم نه مشکلی نیست

بذار بمونه. برایش نان و یک غذای خوش مزه بیارید.

آنوقت پسرک روبروی من نشست.

عمو ... چیکار می کنی؟

ایمیل هام رو می خونم.

ایمیل چیه؟

پیام های الکترونیکی که مردم از طریق اینترنت می فرستن.

متوجه شدم که چیزی نفهمیده. برای اینکه دوباره سئوالی نپرسد گفتم:

اون فقط یک نامه است که با اینترنت فرستاده شده

عمو ... تو اینترنت داری؟

بله در دنیای امروز خیلی ضروریه

اینترنت چیه عمو؟

اینترنت جائیه که با کامپیوترمیشه خیلی چیزها رو دید و شنید. اخبار، موسیقی، ملاقات با مردم، خواندن و نوشتن، رویاها، کار و یادگیری. همه این ها وجود دارن ولی در یک دنیای مجازی.

مجازی یعنی چی عمو؟

تصمیم گرفتم جوابی ساده و خالی از ابهام بدهم تا بتوانم غذایم را با آسایش بخورم.

دنیای مجازی جائیه که در اون نمیشه چیزی رو لمس کرد. ولی هر چی که دوست داریم اونجا هست. رویاهامون رو اونجا ساختیم و شکل دنیا رو اونطوری که دوست داریم عوض کردیم.

چه عالی. دوستش دارم.

کوچولو فهمیدی مجازی چیه؟

آره عمو. من توی همین دنیای مجازی زندگی می کنم!!!

مگه تو کامپیوتر داری؟

نه ولی دنیای منم مثل اونه ... مجازی. مادرم تمام روز از خونه بیرونه. دیر برمی گرده و اغلب اونو نمی بینیم.

وقتی برادر کوچیکم از گرسنگی گریه می کنه، با هم آب رو به جای سوپ می خوریم. خواهر بزرگترم هر روز میره بیرون. میگن تن فروشی میکنه اما من نمی فهمم چون وقتی برمی گرده می بینم که هنوز هم بدن داره.

و من همیشه پیش خودم همة خانواده رو توی خونه دور هم تصور می کنم. یه عالمه غذا، یه عالمه اسباب بازی و من به مدرسه میرم تا یه روز دکتر بزرگی بشم.

پدرم سالهاست که زندانه

مگه مجازی همین نیست عمو؟

قبل از آنکه اشکهایم روی صفحه کلید بچکد، نوت بوکم را بستم.

صبر کردم تا بچه غذایش را که حریصانه می بلعید، تمام کند. پول غذا را پرداختم. من آن روز یکی از زیباترین و خالصانه ترین لبخندهای زندگیم را همراه با این جمله پاداش گرفتم:

ممنونم عمو، تو معلم خوبی هستی.

آنجا، در آن لحظه، من بزرگترین آزمون بی خردی مجازی را گذراندم. ما هر روز را در حالی سپری می کنیم که از درک محاصره شدن وقایع بی رحم زندگی توسط حقیقت ها، عاجزیم!


 
اصالت یا تربیت ؟
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: اصالت ، تربیت ، فرهنگ ، رفتار

با تشکر از مهربان همسر:

در تاریخ آمده است، به رسم قدیم روزی شاه عباس کبیر در اصفهان به خدمت عالم زمانه "شیخ بهائی" رسید. پس از سلام و احوالپرسی از شیخ پرسید :

در برخورد با افراد اجتماع "اصالت ذاتی ِ آنها بهتر است یا تربیت خانوادگی­شان"؟

شیخ گفت: هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من "اصالت" ارجح است.

و شاه بر خلاف او گفت: شک نکنید که "تربیت" مهم­تر است!

بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچ یک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند. به ناچار شاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی نشاند.

فردای آن روز هنگام غروب شیخ به کاخ رسید بعد از تشریفات اولیه وقت شام فرا رسید. سفره­ای بلند پهن کردند ولی چون چراغ وبرقی نبود مهمانخانه سخت تاریک بود در این لحظه پادشاه دستی به کف زد و با اشاره او چهار گربه شمع به دست حاضر شدند و آنجا را روشن کردند!

درهنگام ِ شام، شاه دستی پشت شیخ زد و گفت دیدی گفتم "تربیت" از "اصالت" مهم­تر است ما این گربه­های نا اهل را اهل و رام کردیم که این نتیجه اهمیت "­تربیت­" است.

شیخ در عین ِ اینکه هاج و واج مانده بود گفت من فقط به یک شرط حرف شما را می­پذیرم و آن اینکه فردا هم گربه­ها مثل امروز چنین کنند!!!

شاه که از حرف شیخ سخت تعجب کرده بود گفت: این چه حرفیست؟ فردا مثل امروز و امروز هم مثل دیروز!!! کار ِ آنها اکتسابی است که با تربیت و ممارست وتمرین زیاد انجام می­شود.

ولی شیخ دست بردار نبود که نبود تا جایی که شاه عباس را مجبور کرد تا این کار را فردا تکرار کند­.

سپس شیخ فکورانه به خانه رفت.

او وقتی از کاخ برگشت بیدرنگ دست به کار شد چهار جوراب برداشت و چهار موش  بخت برگشته در آن نهاد...

فردا او باز طبق قرار قبلی به کاخ رفت تشریفات همان و سفره همان و گربه های بازیگر همان  . . .

شاه که مغرورانه تکرار مراسم دیروز را تأکیدی بر صحت حرفهایش می دید زیر لب برای شیخ رجز می­خواند که در این زمان شیخ موشها را رها کرد که در آن هنگام هنگامه ای به پا شد یک گربه به شرق دیگری به غرب آن یکی شمال و این یکی جنوب ... 

این بار شیخ دستی برپشت شاه زد و گفت : شهریارا! یادت باشد اصالت ِ گربه موش گرفتن است گرچه "تربیت" هم بسیار مهم است ولی"اصالت" مهم­تر!

یادت باشد با "تربیت" میتوان گربه اهلی را  رام و آرام کرد ولی هرگاه گربه موش را دید به اصل و اصالت" خود بر می­گردد و شیر ِ نا اهل و نا آرام و درنده می شود­!


 
ادغام وزارتخانه ها - یک نقد علمی
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مدیریت ، مشارکت ، تصمیم گیری ، ادغام وزارتخانه ها

1-     اعلام تصمیم دولت مبنی بر ادغام هشت وزارت­خانه و اجرای بلافاصله این تصمیم چالش جدیدی در سطوح بالای مدیریت کشور به وجود آورده است. بر اساس قوانین بالادستی از جمله قانون اساسی و نیز عرف مدیریت کلان کشور انحلال یا تغییر شرح وظایف نهادهایی که به حکم قانون (یعنی با مصوبه مجلس شورای اسلامی) تأسیس شده یا شرح وظایف مصوب مجلس دارند صرفا با نظر مجلس شورای اسلامی امکان­پذیر است. حتی در موارد خاصی که مجلس در قالب قوانین پایین­دست­تری نظیر برنامه­های توسعه این اختیار را به طور موقت به مراجعی همچون شورای عالی اداری در دولت تفویض کرده بود[1] تصمیمات از این دست بعد از مدت معین و در صورت عدم مخالفت مجلس قابل اجرا می­شده است. از این منظر، صرف نظر از میزان دقت و اعتبار کارشناسی این تصمیم و نیز درستی معیارهای گزینش وزارت­خانه­های منتخب برای ادغام، اجرای ناگهانی این تصمیم، واگذاری اداره چهار وزارت­خانه به چهار وزارت­خانه دیگر و برکناری وزرای مربوطه صرفا بر اساس مصوبه دولت خلاف قانون و عرف مدیریت کشور است.

2-     از دیدگاه دانش مدیریت، بر این عقیده­ام که مهم­ترین تضمین برای اجرای هر تصمیم، مشارکت تمامی ذی­نفعان در فرآیند تصمیم­گیری و در ادامه آن همراه نمودن افکار و همت ایشان و مجریان برای عملی نمودن تصمیم است. در واقع مشارکت همگانی بزرگترین ضمانت برای اثربخشی هر تصمیم و حصول نتایج و دستاوردهای مورد انتظار از اتخاذ آن است. از سوی دیگر بی اطلاعی ذی­نفعان از فرآیند اخذ یک تصمیم مدیریتی علاوه بر عدم همراهی در اجرا می­تواند منجر به ایجاد موانع جدی بر سر راه اجرای تصمیم گردد. موردی که در واقعه اخیر (و وقایع مشابه در چندین سال گذشته) اجرای بسیاری از تصمیمات کارشناسی و حساب­شده را نیز متوقف و یا حداقل با چالش­ها و تأخیرات جدی در اجرا مواجه نموده و از این جهت خسارات زیادی را متوجه کشور نموده است. مدیریت در عمل هنر همراه نمودن افراد و منابع برای دستیابی به اهداف کارشناسانه است و صرف اتکاء (یا اعلام اتکاء) به نظرات کارشناسی برای اجرای تصمیمات مهم و کلیدی، چرخه مدیریت را کامل نمی­نماید.

3-     در مورد اخیر اگر چه دولت معتقد به اجرای ماده پنجاه و سوم[2] از قانون برنامه پنجم توسعه کشور است اما حتی اگر نص صریح قانون نیز چنین اختیاری برای انحلال و ادغام مستقیم نهادهای قانونی را برای اولین بار در تاریخ به دولت داده بود (که به دلایل مختلف این برداشت از ماده مذکور را صحیح نمی­دانم[3]) باز هم رعایت اصل مشارکت در اجرای وظیفه­ای که بر اساس قانون اساسی بر عهده مجلس است و در مساعدترین تفسیر صرفا به طور موقت و در قالب یک برنامه به دولت تفویض شده است ایجاب می­نمود که حداقل مشورت مجلس در این زمینه اخذ شود تا کیفیت و اجرای این تصمیم مهم تحت­الشعاع مسائل حاشیه­ای قرار نگیرد. علاوه بر اتخاذ و اجرای ناگهانی این تصمیم از سوی دولت بدون مشورت با قانونگذار بازار برخی شایعات نیز به ابهام عجولانه و غیر کارشناسی بودن این تصمیم دامن می­زند. از جمله اینکه دولت با وجود اینکه از نظر قانونی تا پایان سال دوم برنامه (یعنی تا پایان سال 1391) برای اجرای این ماده قانونی زمان داشته است، در پی استیضاح وزیر راه و ترابری و نیز برخی اختلاف­ها با مدیریت وزارت­خانه­هایی نظیر نفت و رفاه شتاب اجرای این ماده را افزایش داده و ظرف سه ماه آن را عملیاتی نموده است. این در حالی است که فرآیند تدوین و تصویب شرح وظایف و اختیارات چهار وزارت­خانه (چنانچه قرار باشد به صورت دقیق و کارشناسی و با هدف جدی کوچک­سازی و تحول در مدیریت دولت نائل شود) به زمان بسیار زیادی محتاج خواهد بود.[4] به نظر می­رسد در برخی مواقع این قبیل رفتارهای دولت برای هدف قرار دادن چند نشان با یک تیر که از آن با عنوان زرنگی­های تحریک­آمیز یاد می­کنم نتیجه معکوس داده و این بار نیز مجلس را به واکنش و احتمالا مقاومت در برابر این تصمیم حیاتی در مدیریت کشور وا داشته است. تصمیمی که در درستی اصل آن و ضرورت ادغام­ها و نیاز جدی کشور به کوچک­سازی دولت و کاهش تصدی­گری­ها تردیدی نیست و چه بسا با رعایت اصل مشارکت می­توانست با سرعت بیشتری عملیاتی شود، اینک در نخستین گام اجرا با چالش اساسی مواجه است.

4-     نکته پایانی به طور ویژه به ادغام وزارت نفت در وزارت نیرو اختصاص دارد. ضمن آنکه ادبیات ادغام یک وزارت­خانه در وزارت دیگر را (به جای ادغام دو وزرات­خانه در هم و تشکیل یک وزارت­خانه جدید) از همان دست زرنگی­های تحریک­آمیز می­دانم و با صرف نظر از معیارهای کارشناسانه قد و قواره، قدمت و ظرفیت­های وزارت­خانه­های ادغام شونده و ادغام کننده، صرفا توجه خواننده محترم را به این نکته جلب می­کنم که در حال حاضر ریاست کشورهای صادرکننده نفت (اوپک) بر عهده ایران است. هرچند بسیاری از کارشناسان ریاست این سازمان را مقامی نسبتا تشریفاتی می­دانند و یا به عقیده برخی، کشور جمهوری اسلامی ایران ریاست این سازمان را بر عهده دارد و نه شخص وزیر نفت، اما در عرف بین­الملل تغییر یا برکناری وزیری که در حال حاضر رئیس یک سازمان بین­المللی است معنادار است و ایجاد ابهام بر سر ریاست اجلاس آتی این سازمان که ماه آینده در وین برگزار می­شود بر اعتبار و جایگاه کشور در این عرصه بین­المللی بی­تأثیر نخواهد بود. آخرین شایعه در این زمینه احتمال انتخاب عراق برای ریاست اجلاس بعدی است. این در حالی است که انتخاب جمهوری اسلامی ایران به ریاست اوپک بعد از سی و شش سال و با تلاش­های زیادی صورت گرفت و به نوبه خود نیز دستاوردهای ارزنده­ای برای دیپلماسی کشور به همراه داشته است. ریاستی که نیمی از دوره آن سپری شده و به راحتی می­شد که شش ماه دیگر را نیز به آرامی گذراند.



[1] - اختیاری که بعد از تصمیماتی ناگهانی نظیر انحلال سازمان مدیریت و برنامه­ریزی کشور و نیز تصمیم به انحلال یکباره سی و شش شورای عالی در کشور توسط مجلس شورای اسلامی از دولت پس گرفته شد.

[2] - ماده53 قانون برنامه پنجم توسعه کشور: دولت مکلف است یک یا چند وزارتخانه را به نحوی در وزارتخانه‌های دیگر ادغام نماید که تا پایان سال دوم برنامه تعداد وزارتخانه‌ها از بیست و یک وزارتخانه به هفده وزارتخانه کاهش یابد. وظایف و اختیارات وزارتخانه‌های جدید با پیشنهاد دولت به تصویب مجلس شورای اسلامی می‌رسد.

[3] - اقل این دلایل همین جمله آخر ماده مذکور است که وظایف و اختیارات وزارت­خانه­های جدید را با تصویب مجلس معتبر می­داند. در عرف مدیریت نهادهای کشور، قانون وظایف و اختیارات هر وزارت­خانه که به تصویب مجلس شورای اسلامی می­رسد در حکم اساسنامه آن وزارت­خانه است. از این رو یا باید وزارت­خانه­های جدید را که حاصل ادغام هستند فاقد اساسنامه و در نتیجه تأسیس نشده دانست و یا وظایف وزارت­خانه­های منحل شده (یعنی نفت، رفاه، صنایع و راه) را فعلا بلاتصدی فرض نمود.

[4] - در مورد تصویب وظایف و اختیارات وزارت علوم، تحقیقات و فناوری که شخصا شاهد آن بوده­ام از زمان تصویب قانون برنامه سوم توسعه در سال 1378 و مهلت قانونی شش ماهه به دولت برای تدوین و تصویب آن در مجلس، در نهایت قانون مذکور در شهریورماه 1383 یعنی بیش از پنج سال بعد به تصویب مجلس شورای اسلامی رسید و برای اجرا ابلاغ گردید.


 
دارم میمیرم!
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مرگ ، ظلم ، حق ، زندگی

با تشکر از یحیی طرزمی:

اومد پیشم.

حالش خیلی عجیب بود. فهمیدم با بقیه فرق میکنه.

گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه.

گفتم: چشم. اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم.
گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: دارم میمیرم.
گفتم: دکتر دیگه ای؟ خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشاالله که بهت سلامتی میده.
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گولش زد!
گفتم: راست میگی. حالا سوالت چیه؟
گفت: وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم. از خونه بیرون نمیومدم.
کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن.
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم؟
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم.
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت.
خیلی مهربون شدم؛ دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد.
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن.
آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه.
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم.
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم.
ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم.
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم.
مثل پیرمردا برای همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم.
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم!
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یاد گرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه.
آرام آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!
هم کفرم داشت در میومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجی ما رفتنی هستیم کی اش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد.


 
بی شرمانه زیستن و بی شرمانه مردن
ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: زیستن ، ارزش ، اثرگذاری ، تحول

 

متن زیر چند خطی است  از کتاب ابوالمشاغل مرحوم نادر ابراهیمی که توسط دوستی از طریق ایمیل به دستم رسید و به دل نشست:

روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت: آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟

گفتم: خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا، در روز ختم من، خویشان خویش، به اصرار خانواده بیایند.

حرفم را نشنید، چرا که می خواست حرفش را بزند. پس گفت:

بله... خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه هم نرسید. زخمی هم به هیچکس نزد. حرف تندی هم به هیچکس نگفت. اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت. دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند... حقیقتا چه خوب آمد و چه خوب رفت...

 گفتم: این، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن. با این صفات خالی از صفت که جنابعالی برای ایشان بر شمردید، نمی آمد و نمی رفت خیلی آسوده تر بود، چرا که هفتاد سال به ناحق و به حرام، نان کسانی را خورد که به خاطر حقیقت می جنگند و زخم می زنند و می سوزانند و می سوزند و می رنجانند و رنج می کشند... و این بیچاره ها که با دشمن، دشمنی می کنند و با دوست دوستی، دائما گرسنه اند و تشنه، چرا که آب و نان شان را همین کسانی خورده اند و می خورند که زندگی را "بیشرمانه مردن" تعریف می کنند. آخر آدمی که در طول هفتاد سال عمر، آزارش به یک مدیر کلّ دزد  منحرف، به آدم بدکار هرزه، به یک چاقو کش باج بگیر محله هم نرسیده، چه جور جانوری است؟ آدمی که در طول هفتاد سال، حتی یک شکنجه گر را از خود نرنجانده و توی گوش یک خبرچین خودفروش نزده است، با چنگ و دندان به جنگ یک رباخوار کلاه بردار نرفته، پسِ گردن یک گران فروش متقلب نزده، و تفی بزرگ به صورت یک سیاستمدار خودباخته ی وابسته به اجنبی نینداخته، با کدام تعریفِ آدمیت و انسانیت تطبیق می کندو به چه درد این دنیا می خورد؟ آقا ی محترم! ما نیامده ایم که بود و نبودمان هیچ تاثیری بر جامعه بر تاریخ، بر زندگی و بر آینده نداشته باشد. ما آمده ایم که با دشمنان آزادی دشمنی کنیم و برنجانیم شان، و همدوش مردان با ایمان تفنگ برداریم و سنگر بسازیم، و همپای آدمهای عاشق، به خاطر اصالت و صداقت عشق بجنگیم. ما امده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند...

گمان می کنم که آن آقا خیلی وقت بود که از کنارم رفته بود، و شاید من هم، فقط در دل خویش سخن می گفتم تا مبادا یکی از خویشاوندان خوب را چنان برنجانم که در مجلس ختمم حضور به هم نرساند!


 
روز و هفته پژوهش
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: طنز ، علم ، پژوهش

٢۵ آذرماه روز پژوهش بود که امسال با دهم محرم و عاشورای حسینی همراه بود. به همین دلیل هم مراسم و برنامه های ملی و بخشی این روز به این هفته موکول شده بود. ضمن یادآوری جنب و جوش این روزها در سالهایی که در وزارت علوم برپایی مراسم مختلف را دنبال می کردیم و صرف نظر از برخی شنیده های تلخ از مراسم امسال، نثر زیر از رساله دلگشای عبید زاکانی که متن تبریک الکترونیکی هومن فرزامی، دوست و همکار بسیار عزیزم به مناسبت این روز بود را به اشتراک می گذارم:

«لولی ای با پسر خود ماجرا می کرد که هیچ کاری نمی کنی و عمر در بطالت به سر می بری. چند با تو گویم که معلق زدن بیاموز، سگ را از چنبر جهانیدن و رسن بازی تعّـلم کن تا از عمر برخوردار شوی. اگر از من نمی شنوی، به خدا تو را در مدرسه اندازم تا علم مرده ریگِ ایشان بیاموزی و دانشمند شوی و تا زنده باشی در مذلت و فلاکت و اِدبار بمانی و یک جو از هیچ جا حاصل نتوانی کرد!!!»


 
هدفمندی یارانه ها: الگویی برای سرمایه گذاری دولت در آموزش و پژوهش
ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: یارانه ، هدفمندی ، علم و فناوری ، توسعه

1-    از جمله ادعاهای جدی مدافعان قانون هدفمندی یارانه­ها آن است که هدایت جریان یارانه­های نقدی را از سمت تولید کننده به سوی مصرف­کننده و به جای آن واقعی نمودن قیمت­ها در بازار را زمینه ساز امکان حیات طبیعی­تری برای اقتصاد کشور می­دانند. شخصا به دلایل مختلفی احتمال صحت این ادعا را بالا می­دانم. در واقع، آنچه که می­دانم این است که صرف نظر از روش پیش­بینی شده در قانون و روش مورد نظر دولت برای هدف­مند نمودن توزیع یارانه­ها و انتقادهای وارد به آن، در یک نگاه گذرا به قوانین بودجه کشوری در سال­های گذشته به سادگی می­توان دریافت که میزان یارانه­های پرداختی برای اقلام مختلف نسبت به بودجه کل کشور به سرعت رو به رشد بوده است. روند موجود می­توانست مجموع بودجه کشور را ظرف کمتر از یک دهه به یارانه­ها اختصاص داده و نوعی فروپاشی اقتصادی یا به اصطلاح ورشکستی را برای اقتصاد کشور به همراه بیاورد. در یک تفسیر ساده و کلی، به نظر می­رسد هدف اصلی طراحان این قانون از جهت­دهی جریان یارانه­ها به سمت مصرف­کننده، راحت کردن خیال تولیدکنندگان محصولات و ارائه­دهندگان خدمات، از سقف و نهایت توان خرید مصرف­کنندگان است. به بیان دیگر، قرار است دوران چشم­داشت تولیدکننده به یارانه­های بی­پایان و بدون سقف دولت ثروتمند برای پوشش هزینه­های تولیدی در برخی زمینه­ها به پایان رسیده و با توجه به محدودیت قدرت خرید مصرف­کننده (که بدون شک هم از نظر جنس و ماهیت و هم از نظر میزان آن به هیچ وجه با دولت قابل مقایسه نیست و قرار هم نیست تا همیشه تداوم داشته باشد)، تولیدکنندگان محترم از این پس برای بقاء در بازار و تأمین اهداف اقتصادی خود، نیازمند جستجوی روش­هایی مؤثرتر برای بهره­وری بیشتر در ارائه محصولات و خدمات خود خواهند بود. روش­هایی به جز تحمیل هزینه­ها بر مشتریانی که حالا سهم مشخصی از این یارانه­ها پیدا کرده­اند و دیگر قرار نیست برای دریافت آن در صف­های عرضه کالا و خدمات تولیدکنندگان بایستند!

2-    همه ساله بخشی از اعتبارات دولت در قوانین بودجه سنواتی در قالب برنامه­های فصل توسعه علوم و فناوری، برنامه­های پژوهش کاربردی سایر فصول قانون و یا از طریق برخی تبصره­ها و بندهای ماده واحده قانون بودجه به امور پژوهشی و توسعه علمی و فناوری در کشور اختصاص می­یابد. در سال­های فعالیت در وزارت علوم و شورای عالی علوم، تحقیقات و فناوری (عتف) یعنی از 1384 تا 1388 مجموع اعتبارات سالانه گنجانده شده در برنامه­های قانون (و نه تبصره­ها و بندها) بین 1000 (هزار) تا 1600 (هزار و ششصد) میلیارد تومان در نوسان بود و بعید می­دانم رقم قطعی برای امسال نیز از این مقدار بیشتر باشد. هرچند که این مقادیر صرفا اعداد مندرج در قوانین بوده­اند و مبالغ تخصیص یافته و عملکرد این بودجه هیچگاه معادل کل این ارقام نبوده و به ندرت از 70 (هفتاد) درصد آنچه که روی کاغذ آمده فراتر رفته است. سهم عمده­ای از این اعتبار به ویژه از فصل توسعه علوم و فناوری مربوط به پژوهش­ها و امور تحقیقاتی دانشگاه­ها و مراکز پژوهشی کشور است. اینکه با وجود هزینه­کرد این میزان اعتبار، رضایت محققین و دانشگاهیان هیچگاه به دست نیامده و سهم پایین اعتبارات تحقیقاتی نسبت به تولید ناخالص داخلی (به عنوان یکی از شاخص­های بین­المللی و کلیدی توسعه) همواره مورد انتقاد و اعتراض دست­اندرکاران حوزه علم و فناوری کشور (از جمله شخص اینجانب در دوران فعالیت در شورای عالی عتف) بوده است به جای خود، اما گروهی از برنامه­ریزان هم مدعی کارآمد نبودن و اثربخشی اندک (یا حداقل نامعلوم) همین مقدار اعتبارات ملی و دولتی هزینه شده در بخش تحقیقات در کشور هستند. تردیدهایی از این دست آنجا شدت می­یابد که گزارش­های روشن و شفافی از میزان اثربخشی اعتباراتی که از محل درآمدهای کشور (اعم از درآمدهای نفتی، مالیاتی و دیگر منابع درآمدی کشور)  برای تحقیقات به دانشگاه­ها و مراکز تحقیقاتی دولتی تخصیص داده می­شود نیز در دست نیست و علی­رغم نظریه­پردازی­های مفصل و فراوانی که در سال­های گذشته برای کاربردی کردن تحقیقات و تقویت ارتباط صنعت و دانشگاه شده است، مجموعه کشور همچنان از اینکه سهم نسبتا زیادی از تولیدات علمی در خدمت نیازمندی­های جدی جامعه نیست رنج می­برد. دست کم این را بایستی پذیرفت که نرخ بازگشت سرمایه­ برای سرمایه گذاری­های صورت گرفته در عرصه تحقیقات کشور در تراز بالایی قرار ندارد. این بدان معناست که ارتباط ارگانیک و جهت­داری میان تولیدکنندگان علم و فناوری (محققین و دانشگاهیان) و مصرف­کنندگان آن (اقشار مختلف جامعه از جمله صنعت) وجود ندارد و یا اگر هست، ضعیف­تر از آن است که منشأ آثار مورد انتظار باشد. به اعتقاد اینجانب همین قصه در فضای آموزشی کشور (خصوصا آموزش عالی و تحصیلات تکمیلی) با بازیگرانی مشابه در حال اجرا است!

3-    صرفا به عنوان یک ایده اولیه (و نه یک راه حل صفر و یک) به نظر می­رسد الگویی که در مسأله یارانه­ها قرار است راهگشای تنظیم روابط میان تولیدکننده و مصرف­کنندگان محصولات و خدمات باشد (یعنی تغییر جهت در پرداخت یارانه­ها به مصرف­کنندگان به جای تولیدکنندگان)، شاید (و فقط شاید!) بتواند مسأله ناکارآمدی ارتباط صنعت و دانشگاه و پایین بودن نرخ بازگشت سرمایه را برای برنامه­ریزان پژوهش و فناوری کشور حل کند. در فضای فعلی تولیدکننده علم و فناوری (به دلیل سهمی که به طور مستقل از درآمدهای کشور دریافت می­کند یعنی چیزی شبیه یارانه­هایی که تولیدکنندگان محصولات دریافت می­کرده­اند) نیاز حیاتی به درآمد حاصل از ارائه خدمات خود به صنعت ندارد و لزوما پیشگام حل مسأله صنعت نیست. اگرچه بسیاری از استادان و محققان از باب خصلت ذاتی و روحیه علاقه به مؤثر بودن و نافع بودن عالم به دنبال هم­راستا کردن فعالیت­های علمی و تحقیقاتی خود با نیازهای جامعه هستند، اما الزامی جدی به این معنا نیست و این حکایت طبیبی است که دخلش لزوما از درمان و مداوای بیمار پر نمی­شود!

کسب حداکثر منفعت از سرمایه­گذاری[1] دولت در آموزش و پژوهش نیازمند تنظیم مؤثر رابطه تولیدکنندگان و مصرف­کنندگان این عرصه است. شاید از منظری بالاتر، لازم باشد اختصاص این سرمایه به تولیدکننده (به جای روش فعلی که تشخیص ضرورت را به خود تولیدکننده سپرده است) منوط به برقراری ارتباطی اثربخش با مصرف­کننده و تضمین هزینه­کرد این سرمایه برای حل مسائل کلیدی و اولویت دار حال یا آینده مصرف­کننده یعنی جامعه یا صنعت باشد (الگویی که در یک سطح کلان و تا حدودی در برخی ممالک نسبتا موفق دنیا نیز تجربه شده و به کار گرفته می­شود). اینکه آنچه که تا به حال به دانشگاه داده می شده به صنعت داده شود و به تعبیری دانشگاه  به طور تمام و کمال و برای هر جزء درآمد خود وابسته به صنعت شود به هیچ وجه مورد نظر نیست و آفات خود را دارد. اما تصور می­کنم طراحی ساز و کاری که جریان سرمایه­گذاری را از حالت نسبتا ناکارآمد فعلی به سمت اثربخشی و ارزش آفرینی بیشتر تولیدات علم و فناوری و تولید ثروت برای کشور هدایت کند و بالتبع تحولی اساسی در راستای تحقق اقتصاد دانش­بنیان (در برابر اقتصاد منبع پایه فعلی) را به وجود آورد، خود ارزش سرمایه­گذاری دارد.

البته موضوع تحقیقات پایه ای و بنیادی و پژوهش­های علوم انسانی در این چارچوب نیازمند نگاهی عمیق­تر و ریشه­ای­تر است که شاید در وقتی دیگر به آن بپردازم.



[1]- اصرار دارم که از هزینه­کرد دولت در علم و فناوری به عنوان «سرمایه» یاد کنم و نه هزینه، کمک یا یارانه، هر چند که در بودجه­ریزی­های دولتی بخش اعظم اعتبارات این بخش ذیل سرفصل کلی «اعتبارات هزینه­ای» در برابر «تملک دارایی­های سرمایه­ای» قرار می­گیرد. معتقدم همین نگاه هزینه­ای به آنچه صرف علم و فناوری می­شود در نزد برخی برنامه­ریزان کشور نشانه غفلت جدی از ماهیت و ارزش دارایی­ها و دستاوردهایی است که در فرآیند تولید علم و فناوری حاصل می­شود و در نتیجه موجب بی­توجهی جدی به اهمیت و ارزش سرمایه­گذاری در این فرآیند است.


 
قدر داشته هایمان را بدانیم!
ساعت ٦:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: قدردانی ، دانشمند ، آینده ، علم

١٢ شهریور مصادف با هجدهمین سال درگذشت زنده یاد پروفسور محمود حسابی، استاد فیزیک و دانشمند برجسته ایرانی بود. در طول سالهای کار در وزارت علوم دریافتم که به رغم اقبال عمومی و علاقمندی جدی مردمی نسبت به شخصیت والا و خدمات ارزنده مرحوم دکتر حسابی به علم فیزیک و فراتر از آن به فضای عمومی علمی جامعه ما، در دنیای تخصصی این علم دو رویکرد کاملا متضاد نسبت به ایشان جریان دارد. گروهی استاد را همانگونه می دانند و می شناسند که عموما شنیده ایم و دیده ایم و گروهی دیگر ایشان را یک چهره دانشگاهی عادی می دانند و بر این اعتقادند که در معرفی ایشان به جامعه به عنوان یکی از نوادر ایرانی در عرصه علم و تحقیق مبالغه و اغراق فراوان صورت گرفته است. نگاه دوم بعضا تا حدی جدی است که حتی بعد از شروع به کار در معاونت پژوهشی وزارت علوم در شهریور سال ١٣٨۴ دریافتم که تندیس استاد که سالها به عنوان نمادی از مفاخر علمی ایران در ورودی دفتر معاون پژوهشی وزیر خودنمایی می کرد، به دستور معاون قبلی (که خود از چهره های نام آشنای علم فیزیک بود) برداشته شده است. جالب آنکه اختلاف در این زمینه در جمع شورای مدیران جدید پژوهشی هم جمع نشد تا آنجا که به رغم اراده جدی آقای دکتر کبگانیان و غالب مدیران پژوهشی وقت بر گرامیداشت این (حداقل!!!) چهره علمی کشور و ساخت و حضور تندیسی از ایشان در وزارت علوم، تصمیم نهایی در این زمینه زمانی اتخاذ شد که دیگر مجالی برای عملی شدن آن باقی نبود. برای من که از دوران نوجوانی استاد را به عنوان چهره ای ماندگار و سرمشقی در عرصه های مختلف علمی می شناختم و در ارتباط با آقای مهندس ایرج حسابی (فرزند آن مرحوم که افتخار آشنایی و دوستی چندین ساله با ایشان را دارم) از شنیدن خاطرات آموزنده از استاد لذتها برده بودم و درسها گرفته بودم و خود خاطره ها داشتم، به یکباره مواجهه با این فضای پیچیده سنگین بود. یادم هست که در یکی از جلسات شورای مدیران پژوهشی وقتی صرف نظر از صحت و سقم دیدگاهها و حساسیتهای طرفین نسبت به مرتبه و منزلت علمی مرحوم دکتر حسابی، از کارکردهای نمایش یک تندیس و ضرورت زنده نگه داشتن و تکریم هر فرد عالم و دانشمند با هدف تقویت اعتماد به نفس ملی و محکم کردن جای پای علم در کشور صحبت می کردم، آقای دکتر کبگانیان خاطره ای شنیدنی از دوران تحصیل در کانادا ذکر کردند. می گفتند در آغاز تحصیل دوره دکتری برای انجام تحقیق به یک آزمایشگاه تخصصی معتبر در شهر محل تحصیل معرفی شدند که به نام یک شخص نامگذاری شده بود. به عنوان یک دانشجوی دکتری و محقق در یک زمینه تخصصی، از اینکه این چهره علمی (که یکی از معتبرترین آزمایشگاه های تخصصی جهان در آن رشته تخصصی به نام او نامگذاری شده بود) را به جا نمی آوردند شگفت زده شده بودند و در صدد تحقیق برآمدند تا آشنایی حاصل شود! با اندکی پرس و جو دریافته بودند که فرد مورد نظر (که یادم نیست در آن زمان در قید حیات بوده یا نه) یکی از استادان نه چندان مشهور همان رشته علمی بوده که دارای برخی تألیفات و مقالات (آن هم نه از نوع منحصر به فرد آن) در آن زمینه تخصصی بوده است و صرفا به دلیل حفظ نام و نکوداشت یاد این استاد و تشویق نسل جوان به الگوبرداری از تلاشهای علمی و محققانه این استاد دانشگاه، معتبرترین مرکز تحقیقاتی کشور را به نام او اسمگذاری کرده اند تا اتفاقا جمعیت بیشتری او را بشناسند و توجهات بیشتری به سمت این دانشمند جلب شود و عده بیشتری بخواهند بدانند که او که بوده و چه کرده و از این رهگذر فایده ای عملی، رفتاری و فرهنگی عاید ملت شود!

از جمله الزامات جدی رشد و توسعه علمی را در سطح ملی نوعی اعتماد به نفس ملی می دانم که از قضا یکی از طرق جدی تقویت آن ترویج و اطلاع رسانی در زمینه داشته های علمی است. به ویژه آنچه که در گذشته نه خیلی دور و حتی در زمان حاضر اتفاق افتاده و می افتد تا قشر مستعد جامعه بداند که هنوز هم می توانیم و قادریم که اگر بخواهیم به هر زمینه علمی و فناوری مجهز و مسلط شویم. زمینه ساز کسب توانایی های علمی و به تبع آن پیشرفت و توسعه جامعه مستلزم قدردانی و پاسداشت داشته هاست و نه اصرار بر تبدیل برخی از داشته ها به نداشته ها!

به همین دلیل با گرامی داشت یاد تمامی دانشمندان این سرزمین و صرف نظر از اختلاف نظرها معتقدم که مبالغه و اغراق در معرفی شخصیت های علمی (حتی اگر صورت گرفته باشد) چندان مذموم نیست بلکه با کارکرد الگوسازی و برای تقویت اعتماد به نفس و بازخوانی توانمندی های گذشته برای حرکت امیدوارانه در مسیر رو به جلو و به سوی آینده ای دلخواه و در شأن انتظاراتمان شاید پسندیده هم باشد!


 
مشکل
ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: مسأله ، دیدگاه ، پیچیدگی ، تصمیم

مشغله های این ایام باعث شده کمتر وقت نوشتن پیدا کنم. هرچند که به اندازه همین مشغله ها سوژه جدی برای نوشتن دارم! ولی با لطف بعضی دوستان گاهی مطالبی به دستم میرسه که به یکباره احساس می کنم چند نکته و درگیری ذهنی این روزهای من رو یکجا در خودش داره و به همون اندازه هیجان پیدا می کنم که در اینجا به اشتراکش بذارم (یا همون share کنم)! متن زیر که از طریق دوست و همکار عزیز و پژوهشگر آقای مهندس بهروزیفر به دستم رسید بیشتر از هر چیز یادآور این نکته است که در بسیاری از مشکلات روزمره ساده ترین راه که معمولا مورد غفلت ما قرار می گیره اینه که سعی کنیم قبل از هر تصمیمی، به مسأله از ابعاد مختلف نگاه کنیم. شاید پاسخ مسأله ما خیلی ساده تر از اونی باشه که بهش فکر می کنیم. چه حیف که بیشتر عادت کریم که حل مسائلمون رو از راه حل های پیچیده شروع کنیم. اخیرا احساس می کنم که نوعی دلبستگی و علاقه به "پیچیدگی" در جامعه اطراف ما نهادینه شده و پرداختن به مسائل ساده و راه حل های ساده هیچ ارزشی نداره! انگار کسی مهمتره که پیچیده تر باشه یا پیچیده تر حرف بزنه یا فقط با پیچیدگی ها سر و کار داشته باشه! به هرحال اینکه وقت ها درست در حالی که پاسخ یک مسأله در درون خود ماست و یا خدای ناکرده اصلا مساله خود ما هستیم و با روشهای پیچیده در جایی خیلی دور به دنبال جواب می گردیم کلا آزار دهنده است! این دعا هم از برکت پیامک دوست عزیز و فیلسوف سرکار خانم  یوسفیان: خدایا کمکم کن زمانی که می خواهم در مورد راه رفتن کسی قضاوت کنم کمی با کفشهای او راه بروم!

اما داستان:

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است.

به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد. به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.

دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله 4 متری او بایست و با صدای معمولی، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.

آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید "عزیزم، شام چی داریم؟" جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: " عزیزم شام چی داریم؟" و همسرش گفت:"مگه کری؟! برای چهارمین بار میگم؛ خوراک مرغ!!"

حقیقت به همین سادگی و صراحت است. مشکل، ممکن است آن طور که ما همیشه فکر میکنیم، در دیگران نباشد؛ شاید در خودمان باشد.


 
← صفحه بعد